
شاید راز ماندگاری مولانا همین باشد. او درباره انسانِ قرن هفتم سخن نمیگوید؛ درباره انسان سخن میگوید. انسانی که هزار سال پیش عاشق میشد، میترسید، دلتنگ میشد، غرور میورزید، شکست میخورد و دوباره امیدوار میشد. همان انسانی که امروز هم در میان شهرهای شلوغ، پشت پنجرههای روشن، در اتاقهای خاموش و در سکوت شب، هنوز با همان پرسشهای قدیمی زندگی میکند. مولانا به ما یادآوری میکند که انسان فقط آن چیزی نیست که دیده میشود. درون هر انسان، جهانی پنهان است؛ جهانی از پرسش، عشق، رنج، امید و جستوجو. و شاید شعر، همان چراغی باشد که گاهی برای دیدن این جهان درونی روشن میکنیم.